به چه میخندی تو ای مایـــه ی ناز ؟
به دلی که بردی و پس آوردی باز ؟
یا به چین و چروک پیشانیم که می بینی
یا به چشمی که از گریه نمی شود باز ؟
تو مخند ای یار دگر بر این قامت خمیده ام
خم گشت و شکست غرورم زین گونه نناز
شکستی دل و بردی همه دین و ایمانم
زین سبب مجنون شدم تو بخند باز
پژمرده شد دلم از این همه غم درونش
تو بخند تا شاد شود بی نغمه و بی ساز
دلم پاره پاره شد از هجران رخت
بر هر تکه اش مانده هزاران راز
درون محبس خویشتن حبسم کجایی
د ر کنجی من و دل در سوز و گداز
همه می خندند بر این بی نوا دارا
تو بگیر خداوندگارا این دست نیاز
نظر بزارید تا ببینم چطور شعر میگم
برچسب:
نویسنده: شیدا اسماعیلی